سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو تــــــــویی
 
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو تــــــــویی
هی......... به خدا اگه نظر بدید روحم شاد میشه
 
 

 


 با هر نفس و با هر ضربان قلب


درک می کنم که وجود دارد


اینجا و در کنار من


برای لمس کردنش 


به فیزیک و ریاضیات و زیست نیازی ندارم


او اینجاست 


شک ندارم


هر روز صبح به من یاد آوری می کند که اینجاست


در کنارم


و هر ثانیه


آری درکش می کنم


اما وقتی به شقایق ها و کفشدوزک می نگرم


یا در یک شب بهاری به آسمان خیره و به آواز جیرجیرک گوش می دهم


زمانی که در گندمزار می دوم


وزیر بید می نشینم


یا پاهایم را در آب سرد رودخانه فرو می برم


بیش از پیش درکش می کنم


خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا


درکت می کنم


 


 


 


 





موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 4 اسفند 90 :: 4:13 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی


چه زیبا 


و چه آرام 


بازی های کودکانه




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : پنج شنبه 4 اسفند 90 :: 2:41 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی


 


 


به لطافت شقایق 


و به زیبایی حقایق


و به تعداد دانه های شن


و به تعداد  قطره های آب 


و به تعداد سیارات


و به تعداد انسان ها


به اندازه ی قد بلند ترین مرد دنیا


و به با نمکی کوتاه قد ترین مرد دنیا


به تعداد دوستانم 


و به تعداد انگشتانم


و به تعداد هر چه قابل شمارش است


خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا 


دوستت دارم




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 2 اسفند 90 :: 7:27 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی


 


 


 هر کسی در این عمر هدفی دارد


هر کسی در این عمر آرزو ها دارد


همه در این عمر علایقی دارند


همه در این زندگی عشقی دارند


همه و همه خدایی دارند


و همه امیدی دارند


ما همه با هدف ها و آرزوها و علایث و خدا و عشق و امید زندگی می کنیم


همه ی ما دنبال چیزی هستیم


همه ی ما هدیه  هایی داریم  (استعداد)


و اینها همه و همه کنار هم قرار می گیرند تا ما زندگی کنیم


بیایید آنها را کنار هم بچینیم . استفاده کنیم چون


فقـــــــــــــــــط یک فرصت داریم




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 2 اسفند 90 :: 7:21 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی


 


گفت چرا چنین می گویی؟


گفتم  همیشه نا موفق بوده ام و هستم


گفت در چه زمینه ای؟


گفتم  در علم و در تحصیلات


گفت فقط همیــــــــــــــــن


گفتم کم نیست


گفت افرادی هستند  که در علم و اقتصاد و دین و خدا و نماز و واجبات و شادی و ثروت و تلاش ناموفقند


گفتم خوب که چه؟


گفت شکر کن از موقعییتت تو در بهترین پلکانی 


گفتم هستند مردمانی که در تمام ابعاد بهترینن و من میبینم که شکر نمی کنن و جدای از آن از حضرت محمد(ص) نقل شده اگر خداوند نخواهد تلاش هیچ تلاشگری فایده ندارد


گفت بعدی که در آن شکر نباشد خالیست و تلاش هم اگر در راه راست باشد نتیجه بخش است


گفتم پس چرا موفق نبودم 


گفت آیــــــــــــــــــــــا واقعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا تلاش کردی ؟


به فکر فرو رفتم و وقتی بیرون آمدم رفتــــــــــــــــــه بود


اما فهمیدم هنــــــــــــــــــــوز امیدی هست




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 اسفند 90 :: 10:6 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی


 


ناامیدم


همیشه یا نا امید نبودم یا به خودم امید می دادم


اما حالا


در قعر این دره ی نا امید 


غرق شده ام


پیدا کردن امید اینجا سخت است 


آنجا چطور ؟


به هر طرف می روم نا امیدی می بینم


دیگر چیزی برای امید وار بودن نیست


نمی دانم برای چه تلاش کنم


وقتی تلاشم با نا امیدی به پایان می رسد


یک زندگـــــــــــــــــــــی  پر از شکست


گاهی می اندیشم اصلا تا به حال موفق بوده ام


نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه


هر روز ترسم بیشتر می شود


الان موفق نیستم وای به حال روزی که او بیاید


آیا در آن روز موفقم


آیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 اسفند 90 :: 5:51 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی

 


 


خواهرانه می گویم 


دوستانه 


 و از روی دلسوزی


تو پاکی


تمیزی


یه مروارید


یه گوهر


قدر خودت را بدان 


حیا ات را حفظ کن


و مواظب گرگ های جامعه باش


که افسارشان در دست های توست


 


 


 





موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 28 بهمن 90 :: 10:9 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی



در میان چمنزار دوید 


با باد همراه شد 


در دستان بید رقصید


به کفشدوزک خیره شد


زیر آفتاب خوابید


تا قله پیاده رفت


و در آن بالا ها 


فریاد زد:


خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا




قاصدک را رها کرد


زیر درختی نشست


میوه هارو سوا کرد


 روی ماسه دوید


 با امواج همراه شد


آبناتش را نخورد


به کودکی اهدا کرد


آرام آرام خوابید


فردا دوباره صبح شد


لی لی می کرد


طناب بازی می کرد


گاهی کتابی می خواند


گاهی سواری می کرد


 زیر لبش زمزمه


یاد خدا می کرد














و اما او بود


که در  عمرش زندگی کرد


 




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 28 بهمن 90 :: 6:28 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی


 شده ایم قاتل جان خودمان


و در این فکریم


که فردا را چه کنیم


 و چگونه سر کنیم


غر می زنیم 


از وضع بازار و سکه و طلا و عروسی و کفش و کیف و لباس و جامعه و مردم وشاگرد و معلم و درس و مدرسه و علم و دین و فرهنگ و زبان و انسان و هتل و سفر و هواپیما و سقوط و فقر و .....


اما......


آیا تا به حال به خودت نگاه کرده ای


خودت چقدر اشکال داری؟؟؟؟؟


هیچی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


مگر می شود؟؟؟؟؟؟؟


نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه


پس اول خودت را بساز




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 28 بهمن 90 :: 4:25 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی


 


 وما همه منتظریم


انتظار


صبر


کمی سخت است


ولی 


ما همه منتظریم


شاید او بیاید


شاید......


 این انتظار


هر روز سخت تر می شود


و هر روز شیرین تر


ولی


ما همه منتظریم


 


اما


چطور؟


آیا برای آمدنش نیاز به همکاری ندارد


 و یا نیاز به کمک


چرا دارد


اما


ما اورا یاری خواهیم کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 28 بهمن 90 :: 4:20 عصر :: توسط : فاطمه قاسمی

درباره تـــــــــــوتویی
هی......... به خدا اگه نظر بدید روحم شاد میشه
رفقـــــــــــــــــا
لوگو
هی......... به خدا اگه نظر بدید روحم شاد میشه
طرفدارا
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 54
کل بازدیدها: 4193