سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی
 
 
 
جستجو
پیوندها










































































































































































طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 73
بازدید دیروز: 38
کل بازدیدها: 99884

حتما شما هم تا به حال نام یکی از این رمان ها را شنیده اید یا حداقل نام نویسندگان معروف در این عرصه را بدون شک این روزها طرفداران این گونه رمان ها زیاد شده اند تا به حدی که می توانم بگویم در مدرسه ای که من مشغول به تحصیلم همه ی دانش آموزان حداقل یکی دوبار لای اینگونه کتاب ها را هم باز کرده اند و کسی نیست که آشنایی با این سبک نویسندگی نداشته باشد اما نکته مهم و قابل توجه محتوا ی این نوشته هاست من به شخصه نه اجازه و نه جرئت رد محتوای این دسته کتاب ها را دارم و نه می کنم اما انتقاداتی دارم که امیدوارم برای خوانندگان و حتی شاید نویسندگان مفید باشد و افرادی مثل من بعد از قراردادن زمانی برای مطالعه ی این دسته نگارش ها احساس بد اتلاف وقت را نداشته باشند گرچه مطالعه حتی مطالعه ی بدترین نوشته ها هم حسنی به نام(( آشنایی با قلم)) را دارد

اینکه از کجا شروع کنم و به کجا به پایان ببرم سخت است 

از نکات قابل توجه و به ظاهر خوب این رمان ها اینست که شخصیت ها درگیر عشق در نگاه اول نمی شوند البته در آن دسته رمان هایی که من مطالعه کردم و از همین الان بگویم که نوشته ی من جنبه ی همگانی  ندارد زیرا نظرات متفاوت و علایقات مختلف است ،بله شخصیت ها درگیر عشق در نگاه اول نمی شوند بلکه بعد از سپری کردن یک دوره اجباری که شاید اولین فراز داستان است باشد آنهم در کنار هم به یکدیگر دل می بندند و یک عشق کامل را انتخاب می کنند این نکته به ظاهر خوب  و مثبت است من هم خلاف این را نمی گویم اما بحث قابل توجه دیگری نیز وجود دارد و آنهم اینست که هردو شخصیت از جذابیت خاصی برخوردارند به صورتی که اگر تعصبات فکری شخصیت ها (از دیگر فراز ها و هیجانات داستان)نبود می توانستند در نگاه اول درگیر هوس ویا دلبستگی به ظاهر شوند به عنوان مثال در این گونه قلم ها شخصیت ها یا از جنس مخالف تنفر دارند یا طی یک درگیری اتفاقی از شخصیت مقابل زده و ناراحت می شوند این درحالیست که هر دو شخصیت زیبایی های منحصر به فردی را دارند به عبارتی هر دو شخصیت چشم رنگی و زیبا هستند موی فر و شرقی یا بور اروپایی شکم ها همه شش تکه خانم ها همه خوش هیکل دماغ ها باریک شخصیت ها با پرستیژ رفنار ها همه اشراف گونه و البته ثروتمندند ولی دختر یا پسر داستان به دلایلی مانند  به هم خوردن رابطه ی قبلی به دلیل خیانت یا تعرض جنس مخالف و ..از حنس مخالف متنفر است و نمی خواهد دل به شخص دیگری بدهد یا شاید دو شخصیت بر سر موضوعی به جدال پرداخته باشند و یا در یک زمینه رقیب هم باشند و اصلا تمایلی برای ازدواج نداشته باشند اما طی یک ماجرای عجیب و گاهی رویایی به اجبار مدتی را با هم سر می کنند که در این مدت دلباخته ی هم می شود و بسته به علاقه ی شخصی و یا شاید جرئت یا حتی نظرات طرفداران، نویسنده این دوره ی زمانی را (که شخصیت ها در کنار هم به اجبار سر می کنند) مملو از گناه یا حیای فریبنده می کند 

از نکات ضعف دیگری که من به شخصه در این نوشته ها یافتم می توان به غیر قابل توجیه بودن یا به عبارتی دروغ بودن بعضی قسمت ها اشاره کرد به عنوان مثال دو شخصیت به اجبار با هم ازدواج می کنند که این اجبار از طریق اطرافیان بر آنان تحمیل شده ولی از آنجا که هیچ کدام تمایلی به هم ندارند خود را از یکدیگر پنهان می کنند تا جاییکه دو شخصیت با عنوان زن و شوهر تا دوسال بعد از ازدواج اصلا یکدیگر را نمی شناسند و بعد از دوسال در یک مهمانی هر کدام به عنوان مهمان هایی جداگانه همدیگر را می بینند و همانطور که حدس می زنید دلباخته می شوند یا در مثالی دیگر دو شخصیت در دروازه ی ورودی دانشگاه اما خارج از محوطه با یکدیگر دعوا می کنند و به حراست خانده می شوند این در حالیست که در آبخوری آن دانشگاه شخصیت دختر در خطر تعرض و تجاوز قرار می گیرد و احدی متوجه نمی شود

از دیگر نقاطی که ارزش اینگونه نوشته ها را نزد من پایین می آورد فراز های پی در پی این گونه نوشته هاست به طوری که می توان گفته داستان از ابتدا تا انتها در اوج قرار دارد و هیچ نقطه ی اوج متمایزی را نمی توان در نوشته یافت و همین نکته است که این گونه نوشته هارا اعتیاد آور می کند مثلا در یکی از نوشته هاشخصیت ها بعد از یک دعوا وتصادف با هم آشنا می شوند رقابت تحصیلی و رنگ گرفتن علاقه با پیدا شدن دو رقیب عشقی هم برای دختر داستان و پسر داستان مصادف با زمان آمادگی برای بورسیه تحصیلی و مرگ ناگهانی یکی از نزذیکان شخصیت که او را به شدت تنها و نیاز مند حامی می کند با هیجان برنده شدن بورسیه برای هردو و بعد خبر زنده بودن شخص درگذشته با محدودیت های دینی دو شخصیت برای ازدواج و تشدید فشار دو خانواده و ناگهان انتقام آن رقبای عشقی و در کما فرورفتن شخصیت به یکباره همه و همه در یک کتاب و در یک زمان از نمونه های این ضعف است که البته در دیدگاه بسیاری ها این از نقاط قوت نوشته است

از ضعف های دیگری که من را آزرده و گاهی مخالف این نوشته ها می کند بی بند و بار بودن شخصیت هاست به طوری که شخصیت ها به دلایل کاملا غیر ضروری تن به رفتار های ناشایستی می دهند در آغوش کشیدن نامحرم به دلیل سرما بغل کردن نامحرم برای منتقل کردن او از ماشین به رختخواب در حالیکه شخصیت خودش را ه خواب زده بی حجابی دختران اینگونه نوشته ها لمس یکدیگر آنهم بی دلیل و بی علت اینها از نمونه های بارز بی تفاوتی نویسنده حداقل به فرهنگ این جامعه است 

شراب خوردن تن به روابط نامشروع دادن صرفا برای انتقام گرفتن و کسی را مطیع خود کردن همه از موارد ناپسند این نوشته هاست البته من ادم مذهبی نیستم اما این اتفاق ها را هم نیاز شکل گرفتن یک عشق پاک نمی دانم و معتقدم نویسنده می تواند با ساختن شخصیت هایی قانونمند و پایبند به ارزش ها هم به نتیجه ی یک عشق زیبا برسد

نقطه ی ضعف بعدی از نظر من افراطی بودن شخصیت هاست مثلا بعضی از شخصیت ها یا زیادی پولدارند یا زیادی زیبا یا شیطون و پر هیجان یا درس خوان و پر تلاش یا... در هر صورت شخصیت ها نقاط جذابه ی زیادی دارند و نویسنده به عبارتی عشق را مختص این گونه افراد می داند و ادم های ساده را که در هیچ زاویه ای از زندگی افراطی نیستند را لایق عشق های رویایی نمی دانند 

این نکات فراوانند و مجال برای بررسی همه نیست و بررسی آنها نیز در حد سواد و عقل من نیست اما چه شد و از کجا شروع شد که من بر آن شدم که این نوشته را بنویسم

روزی سر کلاس ریاضی نشسته بودم که معلم ریاضی ام تعریف کر د از پسر جوانی که در راه برگشتن از مدرسه سیگار می کشیده و به طعنه گفت:((نه اینا وام هاشون رو ندادن و چک هاشون پاس نشده و زن و بچه دارن و زندگیشون خیلی خیلی سخته گفتن با خودشون خوبه ی ه سیگاری  بکشیم یکم از فضا دور می شیم))

به راستی به کجا می رویم و با خودمان چکار می کنیم البته من علت این موضوع را این گونه نوشته ها نمی دانم اما به راستی  قبول ندارید که جوان ها درگیر ذوستی های بد و عشق های کوتاه مدت شده اند  و جز افسرگی چیز دیگری برای خود رقم نمی زنند؟

آیا تا به حال به تعداد وبلاگ های عشقی توجه کرده اید ؟حتما چندتاییشان را در لینک های من و در لینک های لینک های من پیدا می کنید ،بله تعدادشان زیاد است و هیچ کدام از عشق زیبای الهی حرف نمی زنند همه از نا امیدی و مرگ از پایان و شکست می گویند از بریدن و آخر خط رسیدن می گویند 

امید است که در آینده بتوانم این نوشته را کامل تر ووسیع تر بکنم




موضوع مطلب :
ارسال شده در: سه شنبه 92 مهر 30 :: 9:39 عصر :: توسط :

این روزها اتفاق های جالبی می افتد

حقیقتش را بخواهید هر روز اتفاق های جالب تر از جالبی می افتد

نمی دانم چه شد که سر کلاس شیمی از بحث حلال و محلول رسیدیم به نصب یک گاو  زنده در آسانسور

نمی دانم چرا وبلاگی که در مجله ی این ماه رتبه ی هفتم را داشت به یک باره برای همیشه تعطیل شد

نمی دانم هر روز صبح موقع رفتن به مدرسه آدم های تکراری را می بینم

نمی دانم چرا توی خیابان های بالاشهر به جای ماشین های کوپه و گران وانت بار ها برایم بوق وچراغ می زنند

نمی دانم چرا به جای پسر ها امروز دختر ها به دختر ها تیکه می اندازند

نمی دونم چرا انگشتری که صبح اندازه ی دستم است بعد از ظهر ها توی دستم نمی رود

نمی دانم چرا این روز ها برعکس شب های تابستان که ساعت چهار صبح می خوابیدم ساعت هشت شب خوابم می برد

نمی دانم وقتی اسطوره ی زندگی ام اعلام بی هدفی و تسلیم در برابر امواج زندگی کرد دنبال چه بروم

نمی دانم  سیگار توی دست جوون های مایل به بچه آیا ربطی به رمان های عاشقانه دارد

نمی دانم چرا بعضی ها به راحتی از چهاچوب قوانینشان خارج می شوند

نمی دانم...

جالب است ها 

من خیلی چیز ها را نمی دانم




موضوع مطلب :
ارسال شده در: دوشنبه 92 مهر 29 :: 7:16 عصر :: توسط :

حرف های زیبایش همیشه یاور من بوده و هستند

هر روز که می گذرد و هر ثانیه که من بزرگتر می شوم  بیشتر به ارزش گفته هایش پی می برم

به دستان پر مهرش 

وبه نکات زیبایی که ذاکر می شد

او هیچ وقت نفهمید که من فیوز های مدرسه را قطع کردم و چند کلاس را برای چند زنگ تعطیل

او نفهمید این منم که هر زنگ تابلوی مقررات انضباطی را برعکس می کند

او نفهمید که من سیستم بلند گوی مدرسه را دستکاری کرده ام و صدایش همیشه در بلند گوی کوچکی آخر حیاط مدرسه شنیده می شده

صدای پر استرسش استرس بچه های مدرسه اش استرس وقت انها استراحت انها خوراک آنها تفریح آنها و ...

او هیچ وقت نفهمید که دوربین های مدرسه تنها مانع من برای پنچر ماشین معلم ها و دزدین برگه های امتحانی از اتاق زیراکس مدرسست

او نفهمید که اگه مادر من درست شب قبل از عملیات مچ من رو نگرفته بود حتما توی چایی دبیران داروی مسهل می ریختم

او خیلی چیز ها را نفهمید

او فقط و فقط من را و دوستانم را ستایش و تشویق می کرد

او از بزرگترین مشوق های زندگی من بود

او من را دانش آموزی درس خوان و ساکتی می دانست 

غافل از آنکه تعریف شیطنت چیز دیگریست

شاید هم او با خبر بود و من از با خبری او بی خبر

او همیشه با آرامش برای من موضوعات را توضیح و باز می کرد 

از خلاقیت می گفت و از خواستن 

از برخاستن بعد از شکست از ایمان قلبی از عشق پروردگار

شاید نفهمید جریان چوب کبریت های توی قوری چای از چه قرار بوده

و یا سردسته ی دانش آموزانی که جلوی دوربین های ادا در می آورند و می رقصند

اما فهمید من به چه چیزی بیش از همه نیاز دارم

موانع را می شناخت و کمک حال همه برای برداشتنشان بود

یک مشاوره همیشگی 

یک دوست مانند یک خواهر

و من می دانم اگر روزی به هر آنچه می خواستم نرسیدم قبل از خجالت کشیدن از نگاه های او قبل از جواب دادن به خودم و خدای خودم و او که برای من زحمات بی حاصلی را کشیده

او دستان من را خواهد گرفت و خواهد گفت 

برخیز ئ از اشتباهاتت درس بگیر و از نو شروع کن 

تنها شروع کردن است که مشکل است شروع کن و اطمینان به توفیق داشته باش

بله او همیشه مشوق ما بود بی هیچ چشم داشتی با خضوع فراوان و از روی عشق

او با حرف های زیبایش راه را روشن کرد 

و جملات پر مهرش همیشه در گوش من یادآور مهر بی دریغ اوست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به بهترین مدیر مدرسه ی دنیا سرکار خانم فرشته آصفی که به مدت سه سال مدیر من و مدرسه ی راهنمایی فرزانگان امین 2 اصفهان بودنند

هرچه بگویم از لطفشان کم گفته ام 

تعریف مهرشان غیر ممکن است 

 و نوشتن درباره ی وجود زیبایشان دشوار




موضوع مطلب :
ارسال شده در: دوشنبه 92 مهر 15 :: 7:10 عصر :: توسط :

خدا را باید بخاطر خدا بودنش پرستید

نه به خاطر ترس از جهنم

ویا

لذت بهشت

خدا را باید عاشقانه پرستید

بخاطر خدا بودنش

آن زمان است که دیگر نیاز به زیبایی ،تبرج و خود آرایی نیست

زیرا خدایی هست که تو را می بیند

و برایت کافیست

توجه او تو را اشباع می کند و چه عاشقانه ی زیبایی رقم می خورد

نیاز به چشم هرزه نیست

زیرا می توانی او را ببینی 

ساعت ها و روزها

و لذت ببری

و او کافیست

تو مجنون می شوی و او لیلی

آن زمان است که دین نه تحقیق می خواهد نه پرسش

نه ایمان می خواهد نه توجیح

زیرا

لیلی اگر به مجنون بگوید بمیر

مجنون نمی پرسد چرا

مجنون نمی گوید نه

مجنون فقط می میرد

مجنون اگر باشی از لیلی نمی پرسی چرا

دیگر نه چادر به سر کردن سخت است و نه کنترل نگاه

زیرا لیلی تو کافیست

هر چند لیلی هم خوب مجنون را می خواهد 

هر چند لیلی هم به فکر مجنون است

اما مجنون نه برای خوبی خود و نه برای سعادتش بلکه فقط به عشق لیلی گوش سپر فرمانش می شود

مجنون اگر باشی لیلی هم دیوانه ی تو می شود

آن زمان دیگر نه دنیا می خواهی نه آخرت

عشق لیلی کافیست

جان می دهی ، پرمی کشی ، فقط برای دقیقه ای با لیلی بودن

و او برایت کافیست

نه دین می خواهی نه ایمان نه علم می خواهی نه ثروت

اما لیلی چه سخاوتمندانه به تو می بخشد این ها را

جنون شیدایی

آری کلمه ای زیباست برای احوال تو

 و چه با کمال است این جنون

جدا می شوی 

و وصل

آن زمان باران دیگر باران نیست

آن زمان رمزی در سرعت یک یوزپلنگ نهفته است

آن زمان پروانه زیباست 

و سیب شیرین

و پاهایت از خنکی لطیف جویبار پی به روابط ریاضی می برد

 وسبزی برگ ها سرخ تر از لعلی آلبالو می شود

و اقتدار کوه ضعف یک پشه را به نمایش می کشد

وعشق تو برایت کافیست

خدا را بخاطر خدا بودش دوست بدار

زیرا او سرچشمه ایست که انتهایش بر خودش منطبق است

ریشه ایست که برگ هایش به خود خاک بر می گردد به خود ریشه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن زمان است که ابوعلی سینا و زکریا و مولانا پرورش می یابند

شمس و حافظ و ...

و تو




موضوع مطلب :
ارسال شده در: چهارشنبه 92 مهر 10 :: 3:39 عصر :: توسط :

لذت ببر 

لذت ببر از هر آنچه اطراف توست

از روزهایت 

از نفس هایت 

از هر آنچه بر تو می گذرد

هرثانیه که می رود 

معجزه ای رخ میدهد

هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات

(اکسیژنی که فرو می رود بعد از گذشتن از نای و نایزه و نایژک و کلی راه و جاده ی دیگه می رسه به کیسه ی هوا اونجا با قطرات ریز آب ترکیب میشه بعد از اون رگ هایی که دور این کیسه ها رو احاطه کردن اکسیژن حل شده در آب رو دریافت می کنند و اکسیژن توسط خون به سراسر بدن میره یعنی از نوک انگشت های پا تا مغز این رگ ها هی باریک و باریک تر میشن و رشته ای تر تا جایی که می تونم بگم هر سه سلولی رو یه مجموعه مویرگ احاطه کرده بعد اکسیژن توی این مویرگ ها وارد آب میان بافتییه میشه که سلول ها توی اون شناورن بعداز این مرحله اکسیژن وارد سلول ها میشه و سوخت وسوز پیچیده ای که خودش یه کتاب توضیح و تفسیر داره توی سلول انجام میشه و در نهایت دی اکسید کربن حاصل تمام این مراحل رو برعکس طی می کنه تا با بازدم خارج میشه) و تمام این اتفاقات که خیلی پیچیده تر از حرفای منه توی یه دم و بازدم که گاهی کم تر از یه ثانیه طول می کشه انجام میشه و اینجاست که میگم معجزه هر لحظه و هر ثانیه اتفاق می افته

تابش خورشید و سبزی برگ تنفس رگبرگ ها و حیات گیاه

بارش باران چرخش زمین 

شکفتن یک غنچه

تولین مثل گیاه از گرده تا تخمک طی یک مسیر با خطر هایش و نشدن هایش و سختی هایش 

جاری شدن یک رود

متلاشی کردن یک سنگ

چنان کند و کاوید و کوشش نمود       کز آن سنگ خارا رهی بر گشود

شرشر آب صدای یک آبشار  و قطراتی همانند شبنم که احساس تازگی را به وجود خسته ی آدمی تزریق می کند 

پرواز یک پرستو

ساده نگاهش نکن آرمان بشر بوده و هست

قدرت کوه 

استواری و غرورش

آری معجزه زنده بودن ماست حیات زیبا ی ما

هستی بیکران ما

و پیچیدگی مغز ما(کتاب جهان هولوگرافیک رو مطالعه کنید)

آری معجزه جریان دارد در روزمرگی ما

لذت ببر و شاد باش 

هر روز صبح با خودت بگو

خداوند یک صبح دیگر آفرید فقط برای مـــــــــــــــــــــــــــن




موضوع مطلب :
ارسال شده در: شنبه 92 مهر 6 :: 9:19 عصر :: توسط :
1   2   >