|
||
جستجو
پیوندهای روزانه
پیوندها
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() آمار وبلاگ
![]() ![]() ![]() سرشت غرب دوست ماست اگر آن را پذیرا باشیم و اما دشمن ماست اگر در برابر ش بایستیم دوست ماست اگر قلب خود را برویش بگشاییم دشمن ماست اگر او را از قلبمان برانیم دوست ماست اگر ایده آل خویش را از آبرگزینیم دشمن ماست اگر عادت به لذت بردن از آن داشته باشیم موضوع مطلب : سلام دوست های عزیز از امروز سعی می کنم هر روز یک جمله ی زیبا از جبران خلیل جبران براتون بگذارم موضوع مطلب : روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند." موضوع مطلب : دخترک چسب فروش : موضوع مطلب : دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را توی ساحل با یک چوب روی ماسهها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هرچه این قلب را بزرگتر درست کند، یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد! بعد از اینکه قلب ماسهایاش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشههایش را صیقل بدهد تا صاف صاف بشود، شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش میبرد، این قلب ماسهای جائی گیر نکند! از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد، شاید میخواست اینطوری آن را خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چیزی شده که دلش میخواست! به قلب ماسهایاش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسهای هدیه داد. دلش نیامد که یک تیر ماسهای را به یک قلب ماسهای شلیک کند! برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پیکان گذاشت روی قلب ماسهای. حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت. نشست پیش قلب ماسهای و با دستش قلب ماسهای را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا همیشه مواظبش باشد. برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش میخواست پیش قلب ماسهایاش بماند ولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسهای کرد و رفت. چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمیگردد و بقیه راه را دوید. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسهای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسهای رسید، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسهای ریخت. قلب ماسهای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود... موضوع مطلب : منوی اصلی
آخرین مطالب
آرشیو وبلاگ
|
||